|
یاس کوچه که گل داد ، من کنار پنجره تمام آرزوهایم را پشت ابرها پنهان کردم ، شب که رسید ماه همه ی آنها را به آسمان گفت و آسمان به آرزوهای محال من لبخندی عاشقانه زد. از آن پس آسمان هیچ گاه ابری نبود و من هر شب ناگفته های عشق را عاشقانه به آسمان گفتم. من دیدم، آسمان عاشق بود. من عاشق شدن آسمان را دیده ام + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 1:12 قبل از ظهر توسط سیاوش |
در فراسوی تپش قلبم تو را می جویم و در اقیانوس مواج زندگی تا افق نگاهت خواهم رفت . چشمهایم را به هم خواهم فشرد تا از رویای عشقت بیدار نشوم ... صاعقه زندگی را در با تو بودن فراموش خواهم کرد و گرمی دستهایت را در قلبم به یادگار خواهم داشت ... رویای تو را می بینم که شکوفه لبخند از لبانت دور نمی شود و آسمان مهر را به ارغوان آورده ای ... چشمهایم را به هم می فشارم تا از رویایت بیرون نیایم . هیچ چیز نگو ... بگذار با رویایت زندگی کنم و برای قلب زود باورم لالایی عشق بخوانم + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 4:44 قبل از ظهر توسط سارا |
یک اتاق تاریک یه سکوت بهت الود یه آرامش مصموم یه آهنگ ملایم یه جمله ی عمیق وسط آهنگ ، بی تو من در همه ی شهر غریبم به یک قطره اشک که به روی نامه رسید بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده امشب چشمام بهونه ی دستات و داره و چشمام حسرت یه نگات اون چهره ی معصوم یه بهت غریب تو گلوم لونه کرد و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه دلم برای روزای آفتابیه گذشته بیتابی می کنه و پاهام بد جوری دلتنگه پا گذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ دیگریه خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگر دلتنگ نباشم از جام بلند شدم چراغهای اتاق و روشن کردم سکوت رو شکستم آهنگ و قطع کردم و اشکام و پاک اما قطره اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد تا بهت بفهمونه هنوزم دل تنگه + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 1:59 بعد از ظهر توسط سیاوش |
برای خواب تو از عشق قصه می سازم چقدر خوانده ام اما هوای آن دارم تو را دوباره بخوانم الههء نارم ! تو مثل فاصله های سکوت می مانی میان هق هق بغض شکسته ی سازم غزل پرنده سرودم که بی قفس باشم که باز ٬ باز بماند لبان آوازم چه ساده است تنت را غزل بپوشانم ز ما گفتن از تو چه دست و دل بازم ! همین که خاطره ات در اتاق می پیچد همین که چشم به تصویر تو می اندازم صدای گرم گیتارم در اتاق می پیچد... پر از الههء نازم ... + نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 1:13 قبل از ظهر توسط سیاوش |
امشب دیگر ماه هم نیست که به حرفهایم گوش کند ، چقدر سخت است وقتی که نمی توانی از دردت برای کسی صحبت کنی ، تنها می توان در خیالات گم شد که آن هم از قراری ممنوع است که مبادا این خیالت همه چیز را خراب کند ، پس باید چه کرد آب هم یه جا بماند می گندد چه برسد به نگرانی های من . با چه کسی باید حرف زد؟ اصلا چه کسی آن را می فهمد نه اینجا هیچ کس نیست . نه غمت را کسی می بیند ، نه شادیت را . چقدر دلم گرفته . چقدر دلم تنگ است . ماهم که برگشت همه چیز را به او می گویم . او همیشه گونه هایم را می بوسد و می گوید : صبر حالا که رسیدم اینجا ، پر قصه برا گفتن پر نیاز تو برای ، آه کشیدن و شنفتن تو رو با خودم غریبه، از غمم جدا می بینم خودم و پر از ترانه، تو رو بی صدا می بینم + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 11:20 بعد از ظهر توسط سیاوش |
با تو کجای قصه مو نگفته بودم که هنوز پر از ترانه ای تو این شب ترانه سوز ببین چه خسته می زنه قلب ستاره های تو تو این مجار بی تپش تو این غرور سوت و کور چراغ تنهایی من اگر چه از تو روشنه به فکر چاره ای نباش که غربت همزاد منه کلام تو ادامه ی رسالت شقایق کلام تو ادامه ی رسالت شقایق سایه ات رو از سرم نگیر هنوزم این دل عاشقه .. سایه ات رو از سرم نگیر هنوزم این دل عاشقه + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 11:54 بعد از ظهر توسط سیاوش |
بازم یه شب دیگه اومد باز هم یه شب تاریک و ساکت باز هم زوزه باد پشت پنجره داره مرثیه خوانی میکنه داره بارون میباره ... وقتی که صدای دونه های بارون و رو شیشه میشنوم یه حس خوبی بهم دست میده آسمون داره عشق بازی می کنه ... خسته نمیشه داره همینطوری میباره قبلنا وقتی بارون میبارید همش تو فکر و خیالم گم می شدم ... غصم می گرفت و دوباره منتظر می شدم ... منتظر آن مسافر همیشه در سفر که قرار بود تو بارون بیاد .٬ قراره یه اتفاق خوب دیگه برام بیافته ... همون اتفاقی که خیلی وقته منتظرشم انقاری خدا دیگه باهام آشتی کرده همش اتفاق خوب میافته ٬ کاش که هیچ وقت تموم نشه همیشه خدا خدا می کردم ٬ کی روزهای تنهایی تموم میشه دیگه تموم شد !! سیاوش دیگه غم و غصه نداره یاد اون غریبه افتادم که همش رو سرم دست می کشید و می گفت : صبر می گفت صبر پایانه انتظاره ... صبر داشته باش کاش که الان پیشم بود تا این خوشحالی رو باهاش قسمت می کردم .٬ امیدوارم این جبران محبت هات باشه٬ محبت هایی که با وجود غیبتت٬ از من دریغ نکردی مثل خورشید از آن دور دورها بر من تابیدی٬ گاهی مرا سوزاندی تا یاد بگیرم هنوز روی زمین زندگی میکنم . این صبر اولم را تقدیم می کنم به تو که برایم خیلی عزیزی ای که بهانه ی منی در شب مرز کلام حجم زلال عاطفه بی تو ترانه ناتمام + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 0:27 قبل از ظهر توسط سیاوش |
امروز به تاریخ ۱۳۸۶٫۷٫۱۹ اولین روز دانشگاه رفتن و تجربه کردم شاید به خاطر این که خیلی سختی کشیده بودم ٬ خدا کمکم کرد ٬ خیلی خوشحالم ... و این خوشحالی رو مدیون کسی هستم که وجودش آرامش بخش لحظه هام بوده و هست . عزیز از جنس بارانم! به اندازه تمام ستاره ها از نگاهت سپاس دارم با وجود همه ی تنهایی هام بودنت همیشه واسه روح خسته ام تسکین بوده٬ تو که نذاشتی ذره ای جای خالیشو حس کنم .. ٬ امشب دلم تنگ تو شد ... دوباره دست به قلم شدم و باز برایت می نویسم امیدوارم که نیم نگاهی بیاندازی .. ٬ تک و تنها در کوچه های غریب و آشنا پرسه زدن چه زیباست اینکه حس کنی تو این دنیا فقط خودت هستی و بس اینکه بخوای اندکی گذشت زمان رو متوقف کنی تا حالا با چشمان بسته راه رفتی ؟ ٬ تو این کوچه ها باید اینطوری راه بری مطمئن باش هیچکس نیست کسی نیست که خلوت تو بهم بزنه تو سرما ٬ اینکه فکر کنی چقدر امشب گرمه دیگه تنها نیستی من همیشه باهاتم بی اینکه خلوت تو بهم بزنم امشب می خوام فریاد بزنم و سپاس از تمامی نگاههایی که آمدن پر ز حسرتم را تبریک گفتن + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 11:52 بعد از ظهر توسط سیاوش |
خدای من ! چه دور از کینه ، عشق و بزگی ات را به من نشان دادی . چه پر عطوفت دست مهر بر سر آرزوی به تاراج رفته ام کشیدی . چه پر شور ، امید را در تاریکی فردایم دمیدی . خدای من ! شرم دارم ... شرم . تو تا این اندازه به خیالم نزدیک بودی من کور کورانه تو را فریاد می کردم؟ تو در من حل بودی و من تو را در دورها می جوییدم؟ تو من بودی و من فارغ از حضورت ، تن به سکوت داده بودم؟ چه سرشار از هویت بودم و بی هویت می نمودم چه از تو بودم و خود را جدا از تو می پنداشتم. من بودم اما گویی نبودن را باور کرده بودم و تو ... بودی و من بودنت را از یاد برده بودم شرم دارم ... شرم . از تو حضورت، عشقت، سکوتت، صبرت، خدایی ات ، شرم دارم ... شرم . سیاوش چه گوید که در واژه بگنجد ؟ که هیچ واژه ای او را یاری نمی کند . خدایی ات را به نگاهم باوراندی ، ... خدای من ! تنها همین . + نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 11:27 بعد از ظهر توسط سیاوش |
سلام
بالاخره وبلاگ جک و اس ام اس طراحی شد همانطور که قول داده بودم ... امیدوارم که خوشتون بیاد منتظر راهنمایی هاتون هستم ... تا بعد . + نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 1:59 قبل از ظهر توسط سیاوش
|
| ||||||